شعر خداحافطی علی معلم
رفتیم و عشق را به رقیبان گذاشتیم
رفتیم و داغ بر دل هجران گذاشتیم
در ما نبود طاقت سوز و گداز عشق
این سوز و این گداز به ایشان گذاشتیم

علی معلم

علی معلم
متن
حاضر با یادآوری بخشی از کلمات عربی است که فردوسی به ناچار در اشعار
شاهنامه از آن ها بهره جسته و حاصل بررسی نگارنده در این باره است. تلاش
شده کلمات در دل ابیات مربوط ارائه شوند. بدیهی است آگاهی از این معنا می
تواند به درک بهتر این اثر سترگ و خالق بزرگش کمک کند و قطعاً از ارزش های
والای این اثر عظیم و فردوسی بزرگ نخواهد کاست. طبعا نگارنده بنا ندارد این
موضوع را ارزشگذاری کند و ترجیح می دهد دراین باره با احترام به تمامی
زبان ها، صرفا بحث های تخصصی و نه متعصبانه و یا قومیتی درگیرد.
البته
مرحوم سید محمد علی جمال زاده نیز در مرداد ماه 1345 در نشریه زبان و
ادبیات فهرستی الفبایی از 686 کلمه عربی که در شاهنامه به کار رفته را ذکر
کرده است.
در زیر بخش اول از این کلمات را در ابیات مربوط به آن
بخوانید. در آینده نزدیک بخش های دیگر این بررسی نیز تقدیم خواهد شد. با
این توضیح که کلمات عربی را سیاه تر می بینید:
بفرمایید ادامه مطلب
علی شریعتی:
قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
خر برفت و خر برفت...
يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف
داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر
كه كفر و بيايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و
خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند
و از آن خوردنيها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت ميبرد.
پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.
از هزاران تن يكي تن صوفياند باقيان در دولت او ميزيند
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و ميخواند:
« خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و
پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور ميخواند. هنگام
صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت
خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم
خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من
خرم را به تو سپردم, و از تو ميخواهم.
خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم
شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربهها رها كردي. صوفي گفت: چرا به
من خبر ندادي, حالا آنها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خوردهاند
و رفتهاند!
خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم
تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه ميخواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر
داشتي و ميدانستي, من چه بگويم؟
صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا
هم خوش ميآمد.
مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد
باد
آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او
را كور كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
1) خانقاه: محلي كه صوفيان در آن زندگي ميكردند.
2) سماع: رقص صوفيان
3) دولت: سايه, بخت, اقبال
امیر خسرو دهلوی
دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا
تنم از بیدلی بیچاره شد بیچاره تر بادا
به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد
به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا
رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خارهست و بهر کشتن من خاره تر بادا
گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو
که آن آوارهٔ از کوی بتان آواره تر بادا
همه گویند کز خونخواریش خلقی بجان آمد
من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا
دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد
و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا
چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر
به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا
روزي ملا نصرالدين با يكي از امراي عصر خود به حمام رفته بود.
امير در حمام از روي شوخي پرسيد اگر من برده بودم چند ميارزيدم؟
ملا بلافاصله جواب داد: پنجاه دينار.
امير با حالت خشم فرياد زد فقط همين لنگي كه به خود بستهام 50 دينار ارزش دارد.
ملا لبخندي زد و گفت: آري من هم قيمت لنگ را گفتم وگرنه امير كه در حمام قيمتي ندارد.[1]
[1] . بگوييم و بخنديم، ص 194.
هفته تربيت بدني از 26 مهر تا دوم آبان(روز تربيت بدني و ورزش)
هفته تربيت بدني همه ساله از 26 مهر تا دوم آبان به منظور آشنايي جامعه با اهميت و اثرات کاربرد ورزش در زندگي فردي و اجتماعي، اشاعه و توسعه و ترويج ورزش در خانه و خانواده و هدايت و ارشاد جامعه به ورزش هاي همگاني برگزار مي شود.
اصل سوم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران به دليل اهميت مقوله تربيت بدني و ورزش در زندگي روزمره مردم، بر لزوم توسعه آن در بين آحاد مردم تأكيد كرده است، به گونه اي كه براي گسترش ورزش، تشكيلاتي شامل: سازمان تربيت بدني، كميته ملي المپيك، فدراسيون ها و هيأت ورزشي، تربيت بدني وزارتخانه هاي آموزش و پرورش، علوم، تحقيقات و فناوري، كار و امور اجتماعي، نيروهاي مسلح و � شكل گرفته اند. از جمله مهمترين وظايف اين تشكيلات ورزشي، فراگير كردن ورزش و ايجاد زمينه لازم براي تحقق برنامه �ورزش براي همه� است.
پرورش نيروي جسماني و تقويت روحيه سالم در افراد و توسعه و تعميم ورزش و هماهنگ ساختن فعاليتهاي تربيت بدني و تفريحات سالم و همچنين ايجاد و اداره امور مراكز ورزشي به منظور تحقق اهداف جمهوري اسلامي ايران.
وظايف اساسي
ـ توسعه و تعميم ورزش و پرورش نيروي بدني و تقويت روحيه سالم در افراد كشور.
ـ تعليم و تربيت مربي و معلم ورزش در سراسر كشور.
ـ تأسيس و تجهيز و اداره ورزشگاهها ( استاديومها ) و اردوگاهها و پلاژها و ميدانها و مراكز اسكي و ساير مراكز ورزشي تابع سازمان تربيت بدني و كمك به توسعه آنها.
ـ صدور و لغو پروانه باشگاهها و تعيين صلاحيت اخلاقي مديران مراكز ورزشي و تفريحات سالم كشور و نظارت بر فعاليتهاي آنها طبق آيين نامه مصوب فوق الذكر
ـ همكاري و راهنمايي فدراسيونها و هيئت هاي ورزشي از نظر حسن اجراي وظايف اداري و مالي و برنامه ورزشي.
ـ ايجاد و اداره مؤسسات لازم براي تربيت معلم ورزش طبق مقررات قانوني.
ـ بازرسي و نظارت در امور فني مربوط به ورزش و تربيت بدني در مدارس و دانشگاهها و آموزشگاههاي عالي و ساير سازمان هاي دولتي و نهادهاي انقلابي.

امروز ، ۱۵ اکتبر، روز جهانی نابینایان و عصای سفید است. این روز در جهت اهمیت به روشندلان، توجه بیشتر به مشکلات آنها و ایجاد محیط های مناسب برای استفاده کنندگان از عصای سفید است. علاوه بر این، از سال ۱۹۶۴ که این روز تصویب شده است، بهانه ای برای پاسداشت دستاوردهای افراد نابینا به حساب می آید.
عصای سفید

عصای سفید از زمان جنگ جهانی اول، به عنوان نمادی برای نابینایان شناخته شد. هر چند که در کشورهای مختلف قوانین و نماد های مختلفی برای استفاده و شناسایی نابینایان از این عصا وجود دارد، اما با توجه به اینکه رنگ سفید برای همگان به خوبی قابل رویت است، برای پیشگیری از خطراتی که نابینایان را تهدید می کنند، این رنگ در تمام دنیا برای عصای راهنمای آنها تصویب شده است. این عصا مورد استفاده افراد نابینا و افرادی با اختلالات بینایی قرار می گیرد و معمولاً در انواع تاشو و قابل حمل طراحی می شود.
علل نابینایی؛ پیشگیری و درمان
بیماری ها، حوادث، کهولت سن و وراثت از مهمترین عوامل نابینایی و کم بینایی
هستند، که بر زندگی میلیون ها نفر در دنیا تاثیر می گذارند. هر چند که راه
های درمانِ اندکی برای برخی از علل نابینایی وجود دارد، اما پیشگیری، راهی
مطمئن برای جلوگیری از بروز این ضایعه به حساب می آید.
خرس و اژدها
اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و ميخواست او را بكشد و بخورد. خرس
فرياد ميكرد و كمك ميخواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس
وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو ميشوم و
هر جا بروي با تو ميآيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته
بود و ميخواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا ميگذشت
و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه ميكند؟
پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.
مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.
پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او
كمك كردم او به من خيانت نميكند.
مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را ميفريبد. او را
رها كن زيرا خطرناك است.
پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.
مرد گفت: دل من ميگويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي ميزند.
پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد
مگسي بر صورت او مينشست و خرس مگس را ميزد. باز مگس مينشست چند بار خرس مگس را
زد اما مگس نميرفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي
صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد.
مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.
دشمن دانا بلندت ميكند/ بر زمينت ميزند نادانِ دوست
فریدون پادشاه پیشدادی بود که بر پایه شاهنامه فردوسی پسر آبتین و از تبار جمشید بود و با یاری کاوه آهنگر بر ضحاک ستمگر چیره شد و او را در کوه دماوند زندانی کرد.
فریدون در پایان خسروانی جهان را میان سه پسرش سلم، تور و ایرج بخشید. او ایران را به ایرج داد ولی سلم و تور نیرنگ کردند و ایرج را کشتند. فریدون پس از آگاهی از این رخداد ایران را به منوچهر، نوه ایرج داد.
شرح حال
فریدون در اوستا قهرمانی است که شخصیتی نیمه*خدایی دارد و لقب او اژدهاکُش است. او پسر آبتین (اثفیان) است، نفر دومی است که هوم را برابر آیین می*فشارد و این موهبت بدو می*رسد که پسری چون فریدون داشته باشد.
در شاهنامه، فریدون از نژاد جمشید است و پدرش از قربانیان ضحاک. مادرش فرانک او را به دور از چشم ضحاک به یاری گاو ناموری به نام برمایه («بَرمایه» یا «پُرمایه») در بیشه*ای پرورش می*دهد. تا هنگامی که کاوه با مردمان به نزد فریدون می*روند و وی را به رزم با ضحاک می*کشانند. او چرم*پارهٔ کاوه را با پرنیان و زر و گوهر می*آراید و آن را درفش کاویانی نام می*نهد و به کین*خواهی بر می*خیزد. برادران فریدون به فرمان او پیشه*وران را وا می*دارند که گرزی برای او فراهم آورند که بالای سر آن گاوی باشد. چون گرز گاوسر آماده می*شود، فریدون به سوی کاخ ضحاک می*رود. فرستاده ی ایزدی راز گشودن جادوهای ضحاک را به فریدون می*اموزد. در فرجام فریدون به کاخ وارد می*شود و از شبستان صحاک که خوبرویان در آنجا گرفتار هستند شهرنواز و آرنواز، دختران جمشید را رهایی می بخشد. در فرجام هنگامی با ضحاک روبرو می*شود، گرز گاوسر را بر سر او می*کوبد و چون پیک ایزدی او را از کشتن ضحاک باز می*دارد، با بندی که از چرم شیر فراهم می*کند دست و پای ضحاک را می*بندد و در غاری در دماوند او را زندانی می*کند. سپس فریدون بر تخت می*نشیند و خسروانی می*کند. برخی جشن مهرگان را یادبودی از به تخت نشستن فریدون می*دانند. همسران و پسران فریدون : فریدون شهنواز و ارنواز را به همسری برمی گزیند و سه پسر حاصل این ازدواج هاست . سلم و تور از یک مادر و ایرج از مادری دیگر .
در بین جشنهای مردم منطقه بندپی بابل و منطقه سوادکوه جشنی وجود دارد به نام ۲۶عیدماه(به فتح ع و سکون ی) برابر ۲۸ تیرماه خورشیدی که جشن پیروزی فریدون بر ضحاک می*باشد بدین گونه که نیروهای فریدون در ییلاق دمیلرز گرد هم آمده و در ییلاق نهراسب (نی راست) درفش کاویانی برافراشته گردیده و سپاهیان اسکان می*یابند تا با لشگریان ضحاک که در کوه(روستای کنونی)فیل بند هستند، مقابله کنند، پس از پیروزی فریدون بر ضحاک با برافروختن مشعل نوید پیروزی از البرز کوه به منطقه جلگه*ای اعلام مگردد که این آیین(برافروختن مشعل یا فانوس)تا سالهای نه چندان دور نیز انجام می شود. از آیین های این جشن نیز می*توان به انجام مسابقات کشتی در آن روز، که نماد نبرد تن به تن فریدون و ضحاک می*باشد، اشاره کرد.
فریدون پس از چیرگی بر ضحاک برای واپسین بار با دیوان روبه*رو می*شود، یا به* دیگر سخن با غول*ها به مبارزه بر می*خیزد و پس از این مبارزه، همه چیز به اندازه*های انسانی سوق داده می*شود.
شخصیت
فریدون در ادبیات ایرانی با گونه ایجادوگری و پزشکی نیز پیوستگی دارد و مورد پذیرش مردم بوده هرچند که در متن*های پهلوی جزء گناهکاران به شمار رفته و حتی آمده*است که او نخست بی*مرگ آفریده شده بود، ولی به دلیل دست یازیدن به گناه میرا شد.پیروزی فریدون بر ضحاک او را به جایگاه پیروزمندترین مردمان (بعد از زرتشت) می*رساند و مایه به دست آوردن بخشی ازفرهٔ جمشید را که گریخته؛ میشود.
در باره او در شاهنامه آمده*است:
فریدون فرخ فرشته نبود /ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
بداد و دهش یافت آن نیکوئی/ تو داد و دهش کن فریدون توئی
صورت*های کهن*تر یا گوناگون نام
صورت اوستایی فریدون، «ثریتونه» (θraētaona) و صورت پهلوی آن frēdōn است . در زبان پارسی صورت*های آفریدون، فَریدون و اَفریدون نیز آمده*است.
مختصری از زندگينامه حافظ:
شمس الدين محمد ملقب به لسان الغيب غزلسرای بزرگ و نامی ايران در قرن 8 ميزيست. تاريخ دقيق ولادت وی مشخص نيست شايد حدود سال 727 . گويند پدرش بهاالدين بازرگانی اصفهانی بوده كه در كازرون با زنی از آن محل ازدواج كرده و خيلی زود در ايام كودكی شمس الدين محمد از دنيا رفت.وفات وی در شصت و چند سالگی در سال 792 يا 791 اتفاق افتاد .و پس از وفاتش شخصی به نام محمد گلندام اشعار وی را جمع آوری كرد. حافظ علاوه بر غزلهايش رباعی ،ساقی نامه و مثنوی نيز دارد ولی شهرتش به خاطر غزلهای پرارزش اوست .
حافظ و عرفان :
عرفان به معنی يافتن حقايق از طريق كشف و شهود است. و عارف د راشعار حافظ به معنی شخص خودشناس خداشناس حقيقت جوی است . مرتضی مطهری در تماشاگه راز ميگويد : ديوان حافظ يك ديوان عرفانی است . د رحقيقت يك كتاب عرفان است به علاوه جنبه فنی شعر. به عبارت ديگر ديوان حافظ عرفان است به علاوه هنر . ديوانی است كه از عرفان سرچشمه گرفته و به صورت شعر بر زبان سراينده جاری گشته.
بعضی هم برعكس عقيده دارند كه عرفان محلی است كه حافظ را به انسان و زمين پيوند ميدهد و حافظ عارف مطلق نيست.
از ديدگاه عارفان جهان از عشق بوجود آمده و با نيروی عشق بازميگردد.در عرفان تقابل ميان عشق و عقل را به هنگام سخن گفتن از عشق زمينی و آسمانی ميبينيم. حافظ نيز در ميان اين سنت ديرينه گام مينهد . حافظ بارها به عاشق بودنش صراحت دارد .تقابل عشق و عقل در ابياتی كه خواجه عشق و رندی را در كنار هم ميآورد به خوبی روشن است :
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش
تا بدانی كه به چندين هنر آراسته ام
خواجه در حديث عشق غزل ميسرايد و عشق را والا تراز عقل ميداند و نگار زيبای خود را كه نه خط ميداند و نه درس مساله آموز مدرسين ميسازد.در شعر حافظ آنچه جهان را به حركت ميآورد و اين حركت را دوام ميخشد عطش دستيابی به مبدا است كه اين همان عشق است. شرح عشق بدانگونه كه مبنای وجود باشد پيش از حافظ نيز در شعر پارسی جايگاه خود را داشته است.
حافظ عشق را اشتياق به جاودانگی انسان و به گسستن زنجيرهای زمان و مكان به شكستن هنجارهای اجتماع ميداند در واقع عقل حافظ جان است و عشق ميل به فناست. وحدت وجود از بحث های اساسی عرفان است كه در شعر حافظ جايگاه خاصی دارد در شعر حافظ جهان با همه كثرت و رنگارنگی از حقيقت واحدی سرچشمه ميگيرد و به سوی هدف يگانه پيش ميرود .
انسان شناسی و حافظ :
انسان در جهان بينی عرفانی نقش فوق العاده ای دارد تا انجا
كه انسان عالم كبير است و جهان عالم صغير . در شعر حافظ
انسان آزاده ای شوريده است كه در قلبش شعله تابناك عشق
روشن است و بار امانتی را كه كوهها و آسمانها از پذيرفتن
آن سرزندند بر دوش ميكشد و فراتر از فرشتگان اوج ميگيرد و
آنان را واميدارد تا با او باده مستانه بزنند.:
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
حافظ اختلاف آدميان را د رنيافتن حقيقت ميداند و ميگويد :
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
ريشه رنج انسان در پراكندگی است و نيز ريشه كينه ها و خودخواهی ها .حافظ جهان را خراب آباد و دامگه حادثه ميداند و ميگويد كه اگر چند روزی روح انسان درقفسی گرفتار است سرانجام آزاد خواهد شد :
چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانيست
روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
حافظ پيامی جديد در مورد انسان دارد در شعر مولوی انسان عاشقی است لبريز از شور جنون د ر شعر سعدی انسان موجودی است كاملا عادی در شعر خيام حيران و سرگشته است اما در شعر حافظ نشانی ميابد كه ويژه خود اوست . هم عاشق است و هم آزاده هم چشم به زيبايی های زمين دارد و هم زشتی ها را ميبيند . مهمتر از همه اينكه بر جهانی بهتر و شايسته تر نظر دارد. جهانی آنچنان كه بايد باشد نه آنچنان كه هست. :
آدمی در عالم خاكی نمی آيد بدست
عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی
'بجای 'بعید' بگو ' دور
'بجای 'برق ' بگو ' آذرخش
'بجای 'بساط ' بگو ' اسباب
'بجای 'نشریه ادواری' بگو ' گاهنامه
'بجای 'عوض شدنی' بگو ' جایگزین شدنی
'بجای 'لباس پوشیدن' بگو ' جامه پوشیــــدن
'بجای 'صحت ' بگو ' سلامت،درستی،راستــی
'بجای 'حیوان' بگو ' جاندار - جانور - دَد - زیســــتار
'بجای 'طاعت' بگو ' پیروی - فرمانبرداری - گردن نهادن
'بجای 'صرفنظر کردن' بگو ' چشم پوشی کردن - دل فروبستن
بجای 'مختلف' بگو ' گوناگون - جورواجور - درهم - ناهمسان – ناهمگون
***استوار ***
***ماندن***
***و***
***زیر ***
***هر ***
***باری***
***نرفتن ، ***
***دین***
***من***
***است***

دوازدهم مهرماه سالروز درگذشت احمد محمود است.
احمد اعطا با نام ادبي «احمد محمود»، چهارم ديماه سال 1310 در اهواز به دنيا آمد. محمود در اواخر عمر با بيماري تنگي نفس مواجه شد و روز 12 مهرماه سال 1381 در بيمارستاني در تهران درگذشت و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.
احمد محمود را پيرو مکتب رئاليسم اجتماعي ميدانند. معروفترين رمان او، «همسايهها» از برجستهترين آثار ادبيات معاصر ايران به شمار ميرود. از ميان مجموعههاي داستان محمود نيز به «مول»، «دريا هنوز آرام است»، «بيهودگي»، «زائري زير باران»، «از دلتنگي»، «پسرک بومي»، «غريبهها»، «ديدار» و «قصهي آشنا» ميتوان اشاره كرد. اين داستاننويس همچنين نويسندهي رمانهاي مشهوري چون «داستان يک شهر»، «زمين سوخته»، «مدار صفردرجه» و «درخت انجير معابد» (در سال 1379، برندهي دورهي اول جايزهي هوشنگ گلشيري به عنوان بهترين رمان) بود. محمود براي مجموعهي آثار خود نيز برگزيدهي جايزهي مهرگان ادب شد.
ابراهيم يونسي ـ نويسنده و مترجم فقيد ـ دربارهي احمد ميگويد: احمد محمود بعد از قطع چندسالهي روال داستاننويسي معاصر ايران، اين خلاء را با حضور خود پر كرد.
يونسي زبان داستانهاي احمد محمود ر ا زباني شهري ميداند و عنوان ميكند: محمود در شهري نوشتن، در مقايسه با ديگر نويسندگان، نخبه است. مردم، راستگو بودن داستانهاي محمود را دوست دارند.
همچنين محمود دولتآبادي دربارهي جايگاه ادبي احمد محمود ميگويد: احمد محمود انساني بود كه به ما ميآموخت؛ بيآنكه خودش را آموزگار بداند. آنچه از محمود آموختم، اين است كه او نويسنده نيست؛ محمود، هميشه محمود است. اين خيلي مهم است؛ زيرا يكي از دستوپاگيرترين لاكهايي كه ما را از ادبيات و خلاقيت دور ميكند، لاك نويسندگي و شاعري است. آدم هميشه بايد آدم باشد و اين را در احمد ديدم و آموختم. احمد محمود بسيار متواضع بود و بدون اينكه هدفهاي بزرگي براي خود قائل باشد، كارهاي بزرگي انجام داد.
امين فقيري هم ميگويد: احمد محمود رمان «زمين سوخته» را دربارهي جنگ نوشت كه حالت گزارشگونه داشت و در اهواز و وضعيت بمباران آن دوران ميگذشت. اثر او يكي از اولين آثار ادبيات جنگ بود و به ادبيات جنگ شخصيت بخشيد. شايد بقيه هم از جنگ نوشته باشند؛ اما هيچيك در نثر به او نرسيدهاند. محمود پيشكسوت بود و كارهايش مورد استقبال بود. بسياري هم از او تقليد ميكردند و سعي ميكردند آثاري مانند او خلق كنند. رمان جنگ او سبب شد بقيه نيز به جنگ به عنوان موضوعي جدي فكر كنند و به آن بپردازند.


منبع: www.mihandownload.com
نمونه سوال انشا و نگارش فارسی اول راهنمایی
| نام فایل: | ensha_2.doc |
| حجم: | 223.0 Kb |
فرمت : doc ورد
فرآیند نقد
در این بخش از نقد داستان سعی كنید موارد زیر را اجرا كنید. به یاد داشته باشید كه نگاه شما در چند موردی كه در زیر آمده هنوز آن نگاه یكسر تكنیكی به داستان نیست.
الف ـ به هیچ وجه مبادرت به خواندن سایر نقدهایی كه راجع به این داستان نوشته شده است نكنید. میتوانید خواندن آنها را به بعد موكول كنید.
ب ـ بهعنوان یك خواننده، برداشت و احساس خود را از داستان، بنویسید. برای مثال میتوانید روی این موضوع دقت كنید كه آیا داستان از همان پاراگرافهای اول توانسته شما را به خود جذب كند؟
ج ـ ضعفهای داستان را پیدا كنید. به یاد داشته باشید كه نوشتن یك نقد دو هدف را دنبال میكند: یكی، مشخص كردن نقاط ضعف آن و دیگر، ارائهی پیشنهادهای سازنده برای نویسنده تا داستان خود را تقویت كند.
د ـ اگر داستان نقطهی قوتی دارد آن را مشخص كنید.
هـ ـ هرگز طی نقد داستان به نقد شخصیت نویسنده نپردازید. تمركز شما فقط و فقط باید روی نوشته و متن باشد. بنابراین زندگی و شخصیت نویسنده هیچ ارتباطی به نقد اثر ندارد.
نقد عناصر داستان
یك داستان معمولاً در بردارندهی عناصری است كه به شكل قاعده درآمدهاند. البته یك داستان خوب الزاماً نیازی به تبعیت بیچون و چرا از این قواعد ندارد و میتواند از این قواعد تخطی كند و حتی ژانر خود را هم زیر پا بگذارد. با این حال، در مبحث روایتشناسی، روایت باید دارای ویژگیهایی باشد تا در فرایند شناخت و نقد آن به مشكلی بر نخوریم. در زیر به شكل ساده و گذرا این عناصر بررسی میشود؛ با این توضیح كه دو كتاب ارزشمند «دستور زبان داستان» از احمد اخوت و عناصر داستان از رابرت اسكولز (ترجمهی فرزانه طاهری) جزء منابع خوب حیطهی روایتشناسی و شناخت عناصر داستاناند كه میتوانید به آنها مراجعه كنید.
بفرما ادامه مطلب
شير بيسر و دم
در شهر قزوين(1) مردم
عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقشهايي را رسم كنند, يا نامي
بنويسند، يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين كار مهارت داشتند «دلاك»
ناميده ميشدند. دلاك , مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد ميكرد و تصويري ميكشيد
كه هميشه روي تن ميماند.
روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانهام
عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به
نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و
گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواستهاي, بايد تحمل كني, پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش ميكني؟
دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز
كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره
سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد, كدام اندام را ميكشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير
است. پهلوان
گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان
فرو كرد, پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم
شير است. پهلوان گفت: اين شير سير است. عكس شير هميشه سير است. شكم لازم ندارد.
دلاك عصباني شد, و سوزن را بر زمين زد و گفت: در كجاي
جهان كسي شير بي سر و دم و شكم ديده؟ خدا هرگز چنين شيري نيافريده است.
شير بي دم و سر و اشكم كه ديد اين چنين شيري خدا خود
نافريد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) قزوين, شهري تاريخي است در 150 كيلومتري غرب تهران.
داستان پادشاه و كنيزك مثنوی معنوی مولوی:
عشقهايي كز پي رنگي بود/ عشق نبود عاقبت ننگي بود
پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي
شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد.
پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود.
كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را
براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته
است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و
مرواريد فراوان به او ميدهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي ميكنيم و با
همفكري و مشاوره او را حتماً درمان ميكنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده
است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و
ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت.
دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه
ميكرد. داروها, جواب معكوس ميداد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به
مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت.
وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون
مرا به روشني ميداني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بودهاي, بارِ ديگر
ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند
جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و
نوراني به او ميگويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا
مرد ناشناسي به دربار ميآيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را
ميداند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر
نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در
سايه بود, مثل ماه ميدرخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن
صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به
استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر
ميآمد. گويي سالها با هم آشنا بودهاند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نميگنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي
من تو بودهاي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه
مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از
صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را
گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايشهاي لازم را انجام داد. و گفت:
همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ
دختر بيخبر بودند و معالجة تن ميكردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد,
امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل
است. عاشق است.
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست.
عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا ميداند. حكيم به
شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من ميخواهم از
اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از
دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر
را گرفته بود و ميپرسيد و دختر جواب ميداد. از شهرها و مردمان مختلف
پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد،
ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محلههاي شهر سمر قند
پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين
كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه
رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان
ميكنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ
كني مانند دانه از خاك ميرويد و سبزه و درخت ميشود. حكيم پيش شاه آمد و
شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را
از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن
او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو
زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش
شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين
هديهها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در
آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و
خانوادهاش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نميدانست كه شاه
ميخواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه
افتاد. آن هديهها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت.
وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه
او را گرامي داشت و خزانههاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد.
حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب
شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و
خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر
داد. جوان روز بروز ضعيف ميشد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي
و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
زرگر جوان از دو چشم خون ميگريست. روي زيبا دشمن جانش بود
مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن
آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را ميريزد. من مانند روباهي
هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را ميكشند. من آن فيل هستم كه براي
استخوان عاج زيبايش خونش را ميريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين
جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه ميپيچد و صداي اعمال ما
دوباره به ما برميگردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او
خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق
زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را
تازه تازهتر ميكند مثل غنچه.
عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه
ميكند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به
والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد
كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.
parsmarket.net