حکایت منثور استر و اشتر مثنوی معنوی مولانا بلخی رومی

استر و اشتر

استري و شتري با هم دوست بودند، روزي استر به شتر گفت: اي رفيق! من در هر فراز و نشيبي و يا در راه هموار و در راه خشك يا تر هميشه به زمين مي‌افتم ولي تو به راحتي مي‌روي و به زمين نمي‌خوري. علت اين امر چيست؟ بگو چه بايد كرد. درست راه رفتن را به من هم ياد بده.
شتر گفت: دو علت در اين كار هست: اول اينكه چشم من از چشم تو دوربين‌تر است و دوم اينكه من قدّم بلندتر است و از بلندي نگاه مي‌كنم، وقتي بر سر كوه بلند مي‌رسم از بلندي همة راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندي مي‌نگرم. من ازسر بينش گام بر مي‌دارم و به همين دليل نمي‌افتم و براحتي راه را طي مي‌كنم. تو فقط تا دو سه قدم پيش پاي خود را مي‌بيني و در راه دوربين و دور انديش نيستي
.


کلیدواژه: مولوی-مثنوی معنوی-حکایت.شش دفتر مثنوی. حکایت استر و اشتر

حکایات زیبا و دلنشین منثور مثنوی مولوی

رقص صوفي بر سفرة خالي


يك صوفي, سفره‌اي ديد كه خالي است و از درخت آويزان است. صوفي شروع به رقص كرد و از عشق  نان و غذاي سفره شادي مي‌كرد و جامه خود را مي‌دريد و شعر مي‌خواند: «نانِ بي‌نان, سفره درد گرسنگي و قحطي را درمان مي‌كند». شور و شادي او زياد شد. صوفيان ديگر هم با او به رقص درآمدند هوهو مي‌زدند و از شدت شور و شادي چند نفر مست و بيهوش افتادند. مردي پرسيد. اين چه كار است كه شما مي‌كنيد؟ رقص و شادي براي سفره بي‌نان و غذا چه معني دارد؟ صوفي گفت: مرد حق در فكر «هستي» نيست. عاشقانِ حق با بود و نبود كاري ندارند. آنان بي سرمايه, سود مي‌برند. آنها , «عشق به نان» را دوست دارند نه نان را. آنها مرداني هستند كه بي‌بال دور جهان پرواز مي‌كنند. عاشقان در عدم ساكن‌اند. و مانند عدم يك رنگ هستند و جانِ واحد دارند.

مثنوی معنوی مولوی


کلیدواژه: مولوی-مثنوی معنوی-حکایت.شش دفتر مثنوی. حکایت رقص صوفي بر سفرة خالي

داستان های شاهنامه/داستان به چاه افتادن بیژن محبوب منیژه به دست افراسیاب

بیژن در جامِ گیتی‌نما

به رستم یكی نامه فــرمــود شــاه

نوشتن زمهتر سـوی نیــك خــواه

چـو این نامة من بخــوانــی مپــای

به زودی تو با گیو خـیز، انــدر آی

چنان چـون ببــایــد بســازی نــوا

مگر بیــــژن از بنــد یـابــد رهــا

***

داستان ِ بیژن به آنجا رسید که با حیله دوستش گرگین ، برای تماشای جشن ،به مرز توران رفت و در آنجا با دختر ِ افراسیاب آشنا شد.

نگهبانان به شاه ِ توران خبر دادند که پهلوان ایرانی در جشن ِ منیژه حضور یافته است. افراسیاب خشمگین شد و فرمان داد بیژن را دستگیر کرده ، دریک چاه اورا وارونه بیاویزند.

به گرسیوز آنگه بفـرمـــود شـــاه

كه بند گران ساز و تاریــك چــاه

داستانسرای شاهنامه در ادامه داستان آورده است :

گرگین ، هفته‌ای چشم به راه بیژن ماند، اما چون خبری نیامد، ازکار ِ خود پشیمان شد.

نخست اسب بیژن را به سوی ایران فرستادو روز بعد خود ، شرمگین به شهر رسید. هنگامی که گیو را دید، از اسب پایین آمد و در مقابل پدرِ بیژن( گیو ) زانو زد. گیو كه این حال را دید. بیهوش به زمین افتاد و وقتی که به هوش آمد خاك بر سر مالیدو جامه بر تن پاره كرد.

چـــو گفتـار گرگین آمد به گوش

زاسپ انـدر افتاد ، از او رفت هوش

به خـاك اندرون شد سرش ناپدید

همـــه جــامــة پهــلــوی بـردرید

***

کیخسرو پادشاه ، یک جام داشت که هر زمان در آن نگاه می کرد از اَسرا ر ِ پنهانِ عالم آگاه می شد.

اکنون «جام ِگیتی‌نما» را به دست گرفت و به جست‌وجوی بیژن پرداخت. ناگاه بیژن را در چاهی آویزان و سرنگون دید كه دختری خوب چهره به فرمان او ایستاده است. دل‌شاد شد، خندید و به گیو خبر داد كه دل شاد كن، بیژن زنده است ، و لی در چاهی گرفتار شده ، دختری زیبا روی به پرستاری او ایستاده و نجات اوبه دست ِ رستم است .

***

شاه مشکل را با رستم گفت و چارة كار پرسید .

رستم پاسخ داد:« كلید این بند فریب است. من و هفت پهلوان با لباس بازرگان به توران می‌رویم . برای این کار هزار مرد جنگجو، صد شتر نقره ، صد شتر زر همراه با گوهر و یاقوت فراوان برای كار نیاز است.»

كیخسرو بر این تدبیر خنده كرد، درهای گنج را گشود تا رستم آنچه می‌خواهد انتخاب كند.

روز بعد رستم پیشاپیش هفت پهلوان و هزار مرد سپاهی با كاروان حركت كرد، پهلوانان گلیم بر تن كرده و شهر به شهر كاروان را كشاندند تا كاروان به شهر توران رسید.

منیژه که خبر از کار وانِ ایرانی شنید ، سراسیمه به نزد ِكاروان آمد و از مردِ بازرگان احوال گیو و گودرز و رستم را پرسید، مرد بازرگان (رستم ) او را با خشم از خود دور كرد، اما منیژه احوال بیژن را گفت و خواهش كرد زمانی كه كاروان به ایران بازگشت از احوال ِ او به گودرز و گیو خبر برساند. چنین بود که بازرگان منیژه را شناخت و از او خواست شب هنگام بر سرِ آن چاه، آتش روشن كند تا در تاریکیِ شب ، راه را پیدا کنند.با این تدبیر بیژن را یافت و از چاه نجات داد:

بینداخت رستم به زندان كمند

بــرآوردش از چــاه بــا پــای بند

رستم منیژه را به سوی ایران فرستاد و همراه پهلوانان به كاخ افراسیاب حمله برد . همان شب افراسیاب که غافلگیرشده بود ، از كاخ فرار كرد. اما بسیاری از نگهبانان وسپاهیان ِتوران زمین كشته شدند،

بـرفت تــا بــه درگاه افــراسیـاب

بــه هنگام سستی و آرام و خـواب

سران را بسی سر جــدا شد زتــن

پـر از خاك ریش و پر از خون دهن

رستم تخت و فرش و گنج افراسیاب را میان سپاهیان تقسیم كرد. سپس به ایران بازگشت.

منبع: iranboom.ir


جشن فروردینگان چیست ؟

جشن فروردینگان

فروردین روز از فروردین ماه برابر با 19 فروردین در گاهشماری ایرانی

نخستین ، از جشن­های ماهانه (برابر شدن نام روز با ماه) در سال «جشن فروردینگان» یا «فرودُگ» نام دارد.

این جشن به «فرَ وَ هَرهای» پاک درگذشتگان و نیاکان مربوط است، به همین دلیل ایرانیان برای شادی روان درگذشتگان خود به آرامگاه آنان می­روند.

هرکس برای تهیه و بخشش «میَزد» در مراسم جشن فروردین­گان، میوه یا لُرک با خود می­آورد، بانوان سیر و سِداب، سیرُگ، آش و بقیه­ی خوراکی­های مراسم را فراهم می­کنند.
موبدان لباس سپیدِ ویژه­ی اجرای مراسم مذهبی بر تن کرده و آفرینگان خوانی را به صورت گروهی برگزار می­کنند. شرکت کنندکان نیز با نیایش ِخود، بر روان و فروهر درگذشتگان درود می­فرستند و برای خشنودی روان‌ آن­ها عود و کندر آتش می‌زنند.

دین و مذهب  کوروش کبیر ...

دین کوروش کبیر

 

بسیاری از مردم، خصوصا ایرانیان بر این عقیده اند که کوروش نیز مانند دیگر پادشاهان هخامنشی زرتشتی بوده است. اما باید این نکته را یادآور شویم که کوروش با وجود احترام فراوانی که برای اهورامزدا و آیین زرتشت قائل بود، هیچ گاه زرتشتی نبوده است. در واقع کوروش به تمام ادیان و مداهب و خدایانی که به شکل ها و نام های گوناگون در بین جوامع مختلف مورد تقدیس و پرستش مردم بودند، احترام فراوانی می گذاشت.

او به هنگام ورود به بابل متنی را می خواند و در آن اعلام می کند:

« اینک که به یاری مزدا، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام، اعلام می کنم تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد... »

در این متن کوروش خود را برگزیده ی مزدا می داند و برخوردای از یاری و حمایت او را دلیل موفقیت خود عنوان می کند.

همچنین او در منشور حقوق بشر خود می گوید:

« وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب من را تکان داد... فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند...»

او ضمن آزادی قوم یهود از چنگ «نبونید» فرمان بازسازی معبد یهوه در اورشلیم را صادر می کند و خدایان سومر و آکد را به نیایشگاه های خودشان باز می گرداند و در تمام این منشور همواره مردوک را مورد ستایش قرار می دهد و اعلام می کند که مردوک مرا پادشاه بابل کرد و او را خدای بزرگ معرفی می کند.

 

حالا چگونه می شود عنوان مذهب و دین خاصی را به کوروش نسبت داد. با توجه به این که او هم به اهورامزدا احترام فراوان می گذاشت و هم به مردوک خدای بابل و هم به یهوه خدای یهودیان؟ برای پاسخ به این سوال، سوال دیگری پیش می آید و آن این است که اگر کوروش یک دین خاص داشت، چرا با توجه به قدرت و محبوبیتی که در نزد جوامع داشت، هیچ گاه مردم را به آن دین دعوت نکرد و آنان را در پرستش خدای خود آزاد گذاشت؟

با توجه به سخنانی که کوروش به هنگام ورود به بابل ایراد می کند و آن چه در استوانه ی گلین برای ملت ها بیان می کند، تنها یک مسئله نمایان است و آن هم آن است که کوروش از اصل به وجود یک خدای واحد اعتقاد داشته است که ملت ها و جوامع گوناگون او را با نام های مختلف می شناختند و برای پرستش او از این جهت که بتوانند او را تجسم کنند، از وسایل گوناگون استفاده می کردند. بنابرین کوروش به این مسئله واقف بوده است که همه ی مردم یک مبدا را می پرستند. به همین او تمام مذاهب جهان را قابل احترام می شناسند و مردم را در پرستش خدای خود آزاد می گذارد. در نظر او اهورامزدا، مردوک، یهوه و ... همه یک معنا داشتند.

خوب است که ما هم کوروش کبیر، این مرد بزرگ را الگوی خود قرار دهیم و به تمام مذاهب جهان احترام بگذاریم.

 

برگرفته از کتاب : منم کورش پادشاه هخامنشی

شخصیت و اخلاق و رفتار کوروش کبیر ( ذوالقرنین ) از دیدگاه بزرگان

کوروش کبیر از دیدگاه بزرگان

 

در این جا نظر برخی از پرفسورها و مورخان را در مورد کوروش، می خوانیم:

 

پروفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان:

در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان کوروش شناخته شده است. زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراطوری چندین دهه ای ایران مایه ی شگفتی است. آزادی به یهودیان و ملت های منطقه و کشورهای مسخر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست.

 

دکتر هانری بر دانشمند فرانسوی:

این پادشاه بزرگ یعنی کوروش هخامنشی برعکس سلاطین قسی القلب و ظالم بابل و آشور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زرتشت بوده است. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات نیک می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خداوند دانسته و آن را برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می کردند.

ادامه نوشته

داستان های شاهنامه/ماجرای به دنیا آمدن تهمتن ،  رستم دستان

به دنیا آمدن رستم

گفته‌اند رستم جهان پهلوان ایران با انجام عمل سزارین به دنیا آمده‌است. این اتفاق را برای سزار قیصر روم در جهان باستان نیز نقل می‌کنند. درباره چگونگی به دنیا آوردن رستم در اشعار حکیم ابوالقاسم فردوسی آمده که رودابه همسر زال دچار درد شدید زایمان گردید و نتوانست طفل را به دنیا آورد. به دستور سیمرغ یک روحانی و طبیب را بر بالین رودابه آوردند. در این عهد روحانیون و موبدان علاوه بر انجام وظایف دینی، پزشکی نیز می‌کردند و بدین جهت وی در درمان‌ها دارو و ادعیه به کار می‌برد. طبیب ابتدا رودابه را با خوراندن شراب قوی بیهوش کرد. آنگاه در حالت بیهوشی پهلویش را شکافت و پس از آن رحمش را درید. سپس سر جنین که به طرف راه طبیعی خروج (فرج) بود برگردانیده و آن را از رحم خارج نمود. دوباره محل پارگی رحم و شکم را بخیه زد. بعد از دوختن برای آن که محل بخیه عفونی نشود به آن مرهم ضد عفونی کننده و التیام بخش مالید. مرهم مزبور را نیز از مخلوط مشک ساییده شده و شیر تهیه کرده بودند. بدین ترتیب رستم سالم به دنیا آمد و مادرش رودابه نیز زنده ماند.

... به بالین رودابه شد زال زر
پر از آب رخسار و خسته جگر
همان پر سیمرغش آمد به یاد
بخندید و سیندخت را مژده داد
یکی مجمر آورد و آتش فروخت
وزآن پر سیمرغ لختی بسوخت
هم اندر زمان تیره گون شد هوا
پدید آمد آن مرغ فرمانروا
چو ابری که بارانش مرجان بود
چه مرجان که آرایش جان بود
ستودش فراوان و بردش نماز
بر او کرد زال آفرین دراز
چنین گفت با زال سیمرغ کاین غم چراست
به چشم هژبر اندرون نم چراست
...

بیاور یکی خنجر آبگون
ز دل بیم و اندیشه را پست کن
نخستین به می ماه را مست کن
ز دل بیم و اندیشه را پست کن
تو منگر که بینا دل افسون
به صندوق تا شیر بیرون کند
بکافد تهی گاه سرو سهی
نباشد مراو را ز درد آگهی
وزو بچهٔ شیر بیرون کشد
همه پهلوی ماه در خون کشد
وز آن پس بدوزد آن کجا کرد چاک
ز دل دور کن ترس و تیمار و باک
گیاهی ست که گویمت با شیر و مشک
بکوب و بکن هر سه در سایه خشک


برگرفته از :

ویکی پدیا

اشعار فروغ فرخزاد در مجموعه ی .::اسیر::. به نام دریایی

دريايي

يكروز بلند آفتابي
در آبي بيكران دريا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترا بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم كه ترا در آب ديدم
در غربت آن جهان بي شكل
گويي كه ترا بخواب ديدم
از تو تا من سكوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد
ما را مي خواند مرغي از دور
مي خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه ميسوخت
ما تشنه خون شور بوديم
در زورق آبهاي لرزان
بازيچه عطر و نور بوديم
مي زد ‚ مي زد درون دريا
از دلهره فرو كشيدن
امواج ‚ امواج نا شكيبا
در طغيان بهم رسيدن
دستانت را دراز كردي
چون جريان هاي بي سرانجام
لبهايت با سلام بوسه
ويران گشتند ...
يك لحظه تمام آسمان را
در هاله اي از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگي را
در دايره هاي نور ديدم
گويي كه نسيم داغ دوزخ
پيچيده ميان گيسوانم
چون قطره اي از طلاي سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا
امواج بسوي ما خزيدند
بي آنكه مرا بخويش آرند
آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطري
باز از گل خوابها تراويد
يا دست خيال من تنت را
از مرمر آبها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست
در زاري و هايهاي دريا
شايد كه مرا بخويش مي خواند
در غربت خود خداي دريا

/فروغ فرخزاد\

«خیال دشمنی» از محمد رضا رحمانی معروف به مهرداد اوستا

«خیال دشمنی»


بدان چشم فسونکاری که داری
ببین بر جان بیماری که داری

فراموشت نخواهم کرد هرگز

تو هم یاد آور از یاری که داری

مرا هستی بود خوابی پریشان

به تاب زلف طرّاری که داری

گرت با من سر یاری نباشد

خیال دشمنی باری که داری

وفا داری به آیینت اگر هست

وفا کن با وفاداری که داری

الا ای سنبلت پر خم، زیادی

ببین سوی گرفتاری که داری

منه بر دوش بار کس «اوستا»

تو را بس بر دل این باری که داری



محمد رضا رحمانی معروف به مهرداد اوستا

یکی از شعرای فوق العاده ی فریدون مشیری



اشكي در گذرگاه تاريخ

از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زخهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيسم
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي ب ا اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است

***

***

کلید واژه : فریدون.فریدون مشیری.اشعار فریدون مشیری.شعر نو.

حکایت منثور دزد دهل زن از مثنوی معنوی مولوی

دزد دهل زن
دزدي در نيمه شب, پاي ديواري را با كلنگ مي‌كَنَد. تا سوراخ كُنَد و وارد خانه شود. مردي كه نيمه شب بيمار بود و خوابش نمي برد صداي تق تق كلنگ را مي‌شنيد. بالاي بام رفت و به پايين نگاه كرد. دزدي را ديد كه ديوار را سوراخ مي‌كند. گفت: اي مرد تو كيستي؟ دزد گفت من دُهُل زن هستم. گفت چه كار مي‌كني در اين نيمه شب؟
دزد گفت: دُهُل مي‌زنم. مرد گفت: پس كو صداي دُهُل ؟ دزد گفت: فردا صداي آن را مي‌شنوي. فردا از گلوي صاحبخانه صداي دُهُل من بيرون مي‌آيد.
***

خلاصه ای از سه داستان* سه تفنگدار الکساندر دوما*فاوست اثر گوته*گوژپشت نتردام ويکتور هوگو*

کتاب سه تفنگدار:
در کتاب سه تفنگدار سه شخصيت اصلي به نام‌هاي آتوس، آراميس، پورتوس وجود دارد. اين سه شخصيت با هم دوست هستند و در اتفاقي ناگهاني و در جريان يک دوئل، تفنگدار چهارم با نام دارتانيان نيز به آنها مي‌پيوندد و دوستي محکمي‌ را با هم برقرار مي‌کنند.
، نويسنده اين کتاب با ترکيب شخصيت‌هاي واقعي تاريخ فرانسه و شخصيت‌هاي ساخته خيال خود داستان‌هاي جالبي را خلق کرده است.
اين رمان قهرماني‌ها و دلاوري‌هاي سه تن از تفنگداران لويي سيزدهم به نامهاي آتوس که با نام واقعي (آرمند دو سيلگ آتوس)، پورتوس (ايساک دو پورتو)، آراميس (هنري آراميتز) و همچنين دارتانيان (چارلز دو باتز دو کستلمور) که در سال 1673 در گذشت.


***

فاوست، دانشمند ديوانه:
فاوست اثر گوته نويسنده آلماني است. فاوست داستان يک دانشمند است که تمام عمر خود را صرف علم کرده است اکنون شيطان به او پيشنهاد جواني و عشق مي‌دهد و در عوض روح فاوست را طلب مي‌کند....
بسياري از عارفان معتقد هستند که انسان‌هاي زيادي، عمل فاوست را انجام مي‌دهند و اين داستان تنها يک افسانه يا حاصل روياي يک نويسنده نبوده است.

***

گوژپشت نتردام، کازيمودو :
گوژپشت نتردام يکي از شاهکارهاي ادبي ويکتور هوگو نويسنده فرانسوي مي‌باشد.
در اين کتاب گوژ پشتي به اسم کازيمودو وجود دارد که ناقوس زن يک کليساست. هوگو اين کتاب را در سال 1820 نوشته است و در آن سالها در کليساي جامع يک گوژپشتي همانند انساني که هوگو توصيف مي‌کند در تاريکي‌هاي اين کليسا در رفت و آمد بوده است.

آیا میدانید معنی نام ماه های ایرانی چیست؟





فروردین:
فروردین نام نخستین ماه از فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان فرورتینام، در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است. بنا به عقیده پیشینیان، ده روز پیش از آغازهر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته، برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر می.برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان، هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب، به دنیای دیگر می.روند.


اردیبهشت:

طبیعت

اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه‌شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه‌ای است مرکب از دو جزء: جزء اول “اشا” از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است، راستی و درستی، تقدس، قانون و آئین ایزدی، پاکی…. و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است. جزء دیگر این کلمه که واژه “وهیشت” باشد. صفت عالی است به معنای بهترین، بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت “مانند بهشت” هم آمده است.



خرداد:
خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ،در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا، همه، درست و کامل. دوم تات که پسوند است برای اسم مونث، بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است. ایزدان تیر و باد و فروردین از همکاران خرداد می.باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

تیر:


تماشای جنگل در جزیره
تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاه.شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه، در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شده که یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می.شود. فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک، از باران بهره مند می.شود و کشتزارها سیراب می.گردد. تیشتر را در زبان های اروپایی سیریوس خوانده اند. هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می.دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

مرداد:


جنگل
مرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه.شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ،در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:اول “ا” ادات نفی به معنی نه، دوم “مرتا” به معنی مردنی و نابود شدنی نیست و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابراین امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه “مرداد” به غلط استعمال می.شود. در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست.
در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از:
نیک اندیشی، صلح و سازش، راستی و درستی، فروتنی و محبت به همنوع، تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.






شهریور:


جنگل
شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ماه در گاه.شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه، در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور می.دانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء: خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیر یه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعاً یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات. چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند. روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می.شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.


مهر:


محیط زیست
در سانسکریت میترا، در اوستا و پارسی میثر و در پهلوی میتر و در فارسی مهر گفته می.شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند. مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان. میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است. مهر ایزد هماره بیدار و نیرومند است و برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دروغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست. مهر از برای محافظت عهد و پیمان و میثاق مردم گماشته شده است. از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی.ماند. برای آن که از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالای کوه “هرا” است، انجایی که نه روز است و نه شب، نه گرم است و نه سرد، نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است. این آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می.شتابد.
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است. ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند. مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و کر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم “میترس” می.ستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر مخلوط شده اند. نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.


آبان:


محیط زیست
در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می.شود. در اوستا بارها “آپ” به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است. نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را، آبان می دانند. ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد. به سبب آنکه “زو” که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده، او را شکست داده، تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد، ایرانیان این روز را جشن می گیرند، دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردیده و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می.گیرد.


آذر:


محیط زیست
در اوستا آتر، آثر، در پارسی باستان آتر، در پهلوی آتر، و در فارسی آذر می.گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگتری ایزدان است. آریائیان(هندوان و ایزدان) بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می دادند. ایزد آذر نزد هندوان ،آگنی خولنده شده و در “ودا” (کتاب کهن و مقدس هندوان) از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یاکماندار قرار می گیرد.



دی:


زمستان، یخ ، برف رودخانه
در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده، دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر “دا” به معنی دادن و افریدن است. در خود اوستا صفت دثوش (=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی روز ماه، روزهای هشتم و بیست و سوم به دی (آفریدگار،دثوش) موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به “دی” با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می.پیوندند. مثلا روز هشتم را “دی باز” و روز پانزدهم را “دی بمهر” و….دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد

بهمن:
برف
در اوستا وهومنه ،در پهلوی وهومن، در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: “وهو” به معنی خوب و نیک و “مند” از ریشه من به معنی منش: پس یعنی بهمنش، نیک اندیش، نیک نهاد. نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند. یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می.دارد. خروس که از مرغکان مقدس به شمار می.رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده، مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می.خواند، ویژه بهمن است. همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می.شود و در طب نیز این گیاه معروف است.


اسفند:


دویدن در برف زمستانی
در اوستا اسپنتا آرمیتی، در پهلوی اسپندر، در فارسی سپندار مذ، سفندارمذ، اسفندارمذ، و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند، که صفت است به معنی پاک و مقدس، یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست، شاید و بجا. دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن. بنابراین ارمتی به معنی فروتنی، بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است. در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند. سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است. وی موظف است که همواره زمین را خرم ، آباد، پاک و بارور نگه دارد، هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصاً مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است. بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ می.باشد.

***


منبع:
http://aliafsari.mihanblog.com/post/438

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌(شعر عاشقانه) ایرج میرزا

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌(شعر عاشقانه)

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بیندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تیر خدنگ‌

مادر سنگ دلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زآینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
وای پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

*** ایرج میرزا ***

داستان کوتاه “همدرد”

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد و دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”
عکس العمل کاملا غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

***

ادامه نوشته

به مژگان سیه ، کردی هزاران رخنه در دینم "حافظ شیرازی"

به مژگان سیه ، کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم ِ بیمارت هزاران درد برچینم!

الا ای همنشینِ دل که یارانت برفت از یاد!
مرا روزی مباد آن دَم که بی یادِ تو بنشینم!
...
...
جهانْ پیر است و بی بنیاد. از این فرهادکُش، فریاد!
که کَرد افسون و نیرنگش ملول از جان ِ شیرینم

ز تابِ آتش دوری، شدم غرقِ عرق چون گُلْ
بیار ، ای باد شبگیری , نسیمی زان عرق چینم

جهانِ فانی و باقی , فدای شاهد و ساقی!
که سلطانی ِ عالَم را طفیلِ عشق می بینم

اگر بر جایِ من غیری گزیند دوست ، حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم!

صَباح الْخیر زد بلبل. کجائی ساقیا ؟ برخیز!
* که غوغا می کُند در سر، *خیال خواب دوشینم

شبِ رحْلَت هم از بستر روم تا قصرِ حورالعین
اگر در وقتِ جان دادن تو باشی شمعِ بالینم

حدیث آرزومندی , که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد، که حافظ داد تلقینم!

حکایت خواندنی از مثنوی معنوی مولوی به نام " موسي و چوپان "

موسي و چوپان
حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن مي‌گفت. چوپان مي‌گفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفش‌هايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباس‌هايت را بشويم پشه‌هايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هوي من در كوه‌ها به ياد توست. چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌كرد.
موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي مي‌گويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي. بي‌ادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه مي‌گويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,
چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد.
خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه داده‌ايم. به هر كسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاكي مي‌خواهيم. موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود:
هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو

آیا می دانید های فرهنگ و هنر ...؟؟؟

آیا میدانید که: آیا میدانید : اولین مردمانی كه ذوب فلزات را آغاز كردند ایرانیان بودند در شهر سیلك در اطراف كاشان .

آیا میدانید که اولین مردمانی كه سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع كرد ایرانیان بودند .

آیا میدانید که اولین مردمانی كه كشاورزی را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید که اولین مردمانی كه نخ را كشف كردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند .

آیا میدانید که اولین مردمانی كه سکه را در جهان ضرب كردند ایرانیان بودند. 

آیا میدانید که اولین مردمانی كه مس را كشف كردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید که اولین مردمانی كه آتش را در جهان كشف كردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید که اولین مردمانی كه شیشه را كشف كردند و از آن برای منازل استفاده كردند ایراینان بودند .

آیا میدانید که اولین مردمانی كه زغال سنگ را كشف كردند ایرانیان بودند


آیا می دانید های ادبیات ...؟؟؟

آیا می دانید هایی مربوط به ادبیات

آیا می دانید ...

_کلمات در زبان فارسی یا ساده یا غیر ساده یا مرکب ویا ترکیب هستند.

_ کلمه هایی که فقط از یک جزِء معنی دار ساخته شده اند ساده نام دارند.مثال:کتاب

_ اگر یک جزء بی معنی به کلمه های ساده اضافه شود ، به آن کلمه غیر ساده

می گویند. مثال: هنرمند = هنر + مند

_کلمه هایی هم داریم که از دو جزء معنیدار ساخته شده اند به انها کلمه های 

مرکب می گوییم . مثال : سپید رود 

_اگر کلمه های مرکب به وسیله ی یک کسره (إ) یا یک (ی) به یک دیگر اضافه شوند،

یک ترکیب ساخته می شود .مثال : نان داغ ، هوای اتاق

_ ترکیب ها یا موصوف و صفت هستند یا مضاف و مضاف الیه

_ ساده ترین راه شناخت موصوف و صفت از مضاف ومضاف الیه این است که واژه ی

بسیار را وصت قرار دهیم اگر لفضی معنی دار به وجود آمد موصوف وصفت است و اگر

بی معنی شد مضاف و مضاف الیه است. مثال:  خانه ی بسیار علی (مضاف و مضاف الیه)

_ به ترکیب مضاف و مضاف الیه ترکیب اضافی می گویند.

_به ترکیب موصوف و صفت تر کیب وصفی می گویند.

_اگر آخرین حرف موصوف یا مضاف (ا،و،ه) باشد به هنگام ترکیب (ی)به آن اضافه

می شود . مثال: خانه ی علی

آبان روز، جشن آبانگان برابر با 10 آبان

آبانگان یکی از جشن‌های ایرانی است که در ستایش و نیایش ایزدبانو آناهید که ایزد آب‌های روان بوده است، برگزار می‌شده است. زمان برگزاری این جشن در آبان روز از آبان برابر با روز دهم آبان بوده است.

آبان (نام ِ دیگر ِ ارِدْوی سورَ اَنَهیتَه/اَناهیتا) ایزدْبانوی ِ آبهای روی زمین و نگاهبان ِ پاکی و بی آلایشی در جهان ِهستی است. اناهیتا در اسطوره‌های ایرانی، یکی از تابناک‌ترین چهره‌ها و یکی از کارآمدترین نقشْ وَرزان است و در اوستا، سرود بلند و زیبایی به نام آبانْ یَشت با خیالْ نقش‌هایی دل پذیر، ویژهٔ نیایش و ستایش اوست:

... اوست بَرومندی که در همه جا بلندْ آوازه‌است.

اوست که در بسیار فَرّه مَندی، همچند ِ همهٔ ِ آبهای روی زمین است.

اوست زورمندی که از کوه ِ هُکَر به دریای ِ فراخْ کرت ریزد.

من -- اهوره مَزدا -- او را به نیروی خویش، هستی بخشیدم تا خانه و روستا و شهر و کشور را بپرورم و پشتیبان و پناه بخش و نگاهبان باشم ...

در اسطوره‌های ایرانی گفته می‌شود که در این روز زَو پادشاه ایران بر افراسیاب پیروزی یافته و او را از سرزمین خویش راند و نیز در این روز پس از پنج یا هفت سال خشکی باران آمده‌است.

منبع: ویکیپدیا