20 مهرماه بزرگداشت حافظ شیرازی گرامی بود
*****
واژههای کلیدی در اشعار حافظ:
رند/ صوفی / می و ...
***

***
بفرمایید ادامه مطلب....

***
بفرمایید ادامه مطلب....
شرح اجمالی تاثیر حافظ بر غزل پارسی
غزل عارفانه و عاشقانه در آغاز قرن ششم از سنایی سرچشمه گرفت و آنگاه مانند دو رود موازی در اواخر قرن هشتم به اقیانوس شاعری حافظ ریخت. سبکی که از سنایی آغاز شد ( غزل عارفانه و عاشقانه) و در خاقانی تایید و تثبیت شد ، در حافظ به انتها رسید ، یعنی او مطالب عارفانه و عاشقانه را به عالی ترین وجهی در هم آمیختو در معنی و لفظ جادو کرد.حافظ دقیقا مولوی و سعدی یعنی نمایندگان تمام عیار غزل عارفانه و عاشقانه است.
حافظ به آثار گذشتگان و معاصران توجه بسیار داشته است، و مضامین آن ها را اخذ کرده اما چون شاعری صاحب سبک بود در شعر او خام نماندند.
بفرمایید ادامه مطلب
غزل
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان بادپیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
غزل
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانهای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است
بیا کز چشم ِ بیمارت هزاران درد
برچینم!
الا ای همنشینِ دل که یارانت برفت از یاد!
مرا روزی مباد آن دَم
که بی یادِ تو بنشینم!
...
جهانْ پیر است و بی بنیاد. از این فرهادکُش،
فریاد!
که کَرد افسون و نیرنگش ملول از جان ِ شیرینم
ز تابِ آتش دوری،
شدم غرقِ عرق چون گُلْ
بیار ، ای باد شبگیری , نسیمی زان عرق چینم
جهانِ
فانی و باقی , فدای شاهد و ساقی!
که سلطانی ِ عالَم را طفیلِ عشق می
بینم
اگر بر جایِ من غیری گزیند دوست ، حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان
به جای دوست بگزینم!
صَباح الْخیر زد بلبل. کجائی ساقیا ؟ برخیز!
* که
غوغا می کُند در سر، *خیال خواب دوشینم
شبِ رحْلَت هم از بستر روم تا قصرِ
حورالعین
اگر در وقتِ جان دادن تو باشی شمعِ بالینم
حدیث آرزومندی , که
در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد، که حافظ داد تلقینم!
مختصری از زندگينامه حافظ:
شمس الدين محمد ملقب به لسان الغيب غزلسرای بزرگ و نامی ايران در قرن 8 ميزيست. تاريخ دقيق ولادت وی مشخص نيست شايد حدود سال 727 . گويند پدرش بهاالدين بازرگانی اصفهانی بوده كه در كازرون با زنی از آن محل ازدواج كرده و خيلی زود در ايام كودكی شمس الدين محمد از دنيا رفت.وفات وی در شصت و چند سالگی در سال 792 يا 791 اتفاق افتاد .و پس از وفاتش شخصی به نام محمد گلندام اشعار وی را جمع آوری كرد. حافظ علاوه بر غزلهايش رباعی ،ساقی نامه و مثنوی نيز دارد ولی شهرتش به خاطر غزلهای پرارزش اوست .
حافظ و عرفان :
عرفان به معنی يافتن حقايق از طريق كشف و شهود است. و عارف د راشعار حافظ به معنی شخص خودشناس خداشناس حقيقت جوی است . مرتضی مطهری در تماشاگه راز ميگويد : ديوان حافظ يك ديوان عرفانی است . د رحقيقت يك كتاب عرفان است به علاوه جنبه فنی شعر. به عبارت ديگر ديوان حافظ عرفان است به علاوه هنر . ديوانی است كه از عرفان سرچشمه گرفته و به صورت شعر بر زبان سراينده جاری گشته.
بعضی هم برعكس عقيده دارند كه عرفان محلی است كه حافظ را به انسان و زمين پيوند ميدهد و حافظ عارف مطلق نيست.
از ديدگاه عارفان جهان از عشق بوجود آمده و با نيروی عشق بازميگردد.در عرفان تقابل ميان عشق و عقل را به هنگام سخن گفتن از عشق زمينی و آسمانی ميبينيم. حافظ نيز در ميان اين سنت ديرينه گام مينهد . حافظ بارها به عاشق بودنش صراحت دارد .تقابل عشق و عقل در ابياتی كه خواجه عشق و رندی را در كنار هم ميآورد به خوبی روشن است :
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش
تا بدانی كه به چندين هنر آراسته ام
خواجه در حديث عشق غزل ميسرايد و عشق را والا تراز عقل ميداند و نگار زيبای خود را كه نه خط ميداند و نه درس مساله آموز مدرسين ميسازد.در شعر حافظ آنچه جهان را به حركت ميآورد و اين حركت را دوام ميخشد عطش دستيابی به مبدا است كه اين همان عشق است. شرح عشق بدانگونه كه مبنای وجود باشد پيش از حافظ نيز در شعر پارسی جايگاه خود را داشته است.
حافظ عشق را اشتياق به جاودانگی انسان و به گسستن زنجيرهای زمان و مكان به شكستن هنجارهای اجتماع ميداند در واقع عقل حافظ جان است و عشق ميل به فناست. وحدت وجود از بحث های اساسی عرفان است كه در شعر حافظ جايگاه خاصی دارد در شعر حافظ جهان با همه كثرت و رنگارنگی از حقيقت واحدی سرچشمه ميگيرد و به سوی هدف يگانه پيش ميرود .
انسان شناسی و حافظ :
انسان در جهان بينی عرفانی نقش فوق العاده ای دارد تا انجا
كه انسان عالم كبير است و جهان عالم صغير . در شعر حافظ
انسان آزاده ای شوريده است كه در قلبش شعله تابناك عشق
روشن است و بار امانتی را كه كوهها و آسمانها از پذيرفتن
آن سرزندند بر دوش ميكشد و فراتر از فرشتگان اوج ميگيرد و
آنان را واميدارد تا با او باده مستانه بزنند.:
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
حافظ اختلاف آدميان را د رنيافتن حقيقت ميداند و ميگويد :
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
ريشه رنج انسان در پراكندگی است و نيز ريشه كينه ها و خودخواهی ها .حافظ جهان را خراب آباد و دامگه حادثه ميداند و ميگويد كه اگر چند روزی روح انسان درقفسی گرفتار است سرانجام آزاد خواهد شد :
چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانيست
روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
حافظ پيامی جديد در مورد انسان دارد در شعر مولوی انسان عاشقی است لبريز از شور جنون د ر شعر سعدی انسان موجودی است كاملا عادی در شعر خيام حيران و سرگشته است اما در شعر حافظ نشانی ميابد كه ويژه خود اوست . هم عاشق است و هم آزاده هم چشم به زيبايی های زمين دارد و هم زشتی ها را ميبيند . مهمتر از همه اينكه بر جهانی بهتر و شايسته تر نظر دارد. جهانی آنچنان كه بايد باشد نه آنچنان كه هست. :
آدمی در عالم خاكی نمی آيد بدست
عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی
*** حافظ ***
کلمات کلیدی:
خواجه شمس الدین محمد.حافظ شیرازی.شعر حافظ.غزلیات حافظ. شعر یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور...
| یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور | کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور | |||
| ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن | وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور | |||
| گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن | چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور | |||
| دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت | دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور | |||
| هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب | باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور | |||
| ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند | چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور | |||
| در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم | سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور | |||
| گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید | هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور | |||
| حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب | جمله میداند خدای حال گردان غم مخور | |||
| حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار | تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور | |||
اگر آن ترک شیرازی بـه دسـت آرد دل ما را
بـه خال هـندویش بخشم سمرقند و بـخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافـت
کـنار آب رکـن آباد و گلگـشـت مـصـلا را
فـغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شـهرآشوب
چـنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغـما را
ز عشـق ناتـمام ما جمال یار مستغنی اسـت
بـه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
کـه عـشـق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشـنام فرمایی و گر نـفرین دعا گویم
جواب تـلـخ میزیبد لـب لعـل شـکرخا را
نصیحـت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سـعادتـمـند پـند پیر دانا را
حدیث از مـطرب و می گو و راز دهر کـمـتر جو
کـه کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافـظ
کـه بر نـظـم تو افـشاند فلک عـقد ثریا را
***
حافظ شیرازی
صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا
بـبین تـفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلـم ز صومعه بگرفت و خرقـه سالوس
کـجاسـت دیر مغان و شراب ناب کجا
چـه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سـماع وعـظ کـجا نغمـه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمـنان چـه دریابد
چراغ مرده کـجا شمـع آفـتاب کـجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کـجا رویم بـفرما از این جـناب کـجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کـجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا
بـشد کـه یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیسـت صبوری کدام و خواب کـجا
***
حافظ شیرازی
| ألا یا أیها السّاقی! أدر کأساً وناوِلها! | که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها | |
| به بوی نافهای کآخر صبا زان طره بگشاید | ز تاب جعد مشکینش، چه خون افتاد در دلها! | |
| به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید! | که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها | |
| مرا در منزل جانان چه امن و عیش , چون هر دم | جرس فریاد میدارد که «بربندید محملها» | |
| شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل | کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها؟ | |
| همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخِر | نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها؟ | |
| حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ! | متیٰ ما تلق من تهویٰ، دعِ الدنیا و اهملها |
عید باستانی ایرانی سال 1391 بر همه ی شما عزیزان مبارک بادااا
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
حافظ
يوهان ولفگانگ گوته
يوهان ولفگانگ گوته (1832-1749 ميلادي) شاعر و نابغه شهير آلماني، بزرگترين شخصيت ادبي قرن نوزدهم بر قله رفيع تاريخ بشريت و ادبيات جهان تكيه زده است . گوته "ساحرانه " و "حكمت آميز" مي سرود و مي نوشت . واژه هاي او هوش رباست و پر نغز، روح بخش است و جانفزا. عباراتش پرفسون است و پر مغز كه در آن شاعرانگي و فرزانگي موج مي زند. "گوته" نخست توجه مردم آلمان رابه خود جلب كرد و سپس جهانيان را به مطالعه آثارش فراخواند كه سخت او را ستودند .
گوته و شيفتگي وي به حافظ
گوته با آن شهرت جهاني، شيفته خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي مي شود. بر او رشك مي برد و غبطه ميخورد. با شهام سر تحسين فرود مي آورد . نام "حافظ" را مكرر اندر
مكرر بر زبان جاري مي سازد شايد با بازگويي نام معجز آساي "حافظ" به "جام ازلي كلام" دست يابد و همچون او غزلسرايي كند.
گوته در تكرار نام و ياد اين شاعر ايراني سر از پا نمي شناسد، اما در مي يابد كلامش نارساست. واژهها قادر نيستند آرزوهاي قلبي وي را در اين باره آشكار سازند. عبارتها نمي توانند گوته را تسلي بخشند. از سر عجز، واژه ها و عبارتهاي ديگر را جستجو مي كند اما، حكايت همچنان باقيست .
بفرما ادامه مطلب....
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آيد
گفتم ز مهروزان رسم وفا بياموز گفتا ز ماهرويان اين کار کمتر آيد
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آيد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کاو بندهپرور آيد
گفتم دل رحيمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن بر آيد
گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم گفتا که شبرو است او از راه ديگر آيد
گفتم خوشا هوايی کز باغ حسن خيزد گفتا خنک نسيمی کز کوی دلبر آيد
گفتم زمان عشرت ديدی که چون سر آيد
گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر آيد
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
****************************************************
حافظ
حافظ
سلام سروران

شادباشید

در پناه ایزد پاینده باشید
اما...
گفتم که لبت ، گفت لبم آب حیات///گفتم دهنت گفت زهی حب نبات
گفتم سخنت، گفت حافظ گفتا///
شادی همه لطیفه گویان صلوات///
رباعی از حافظ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()